اینکه چند ماهه که همیشه و هرجا با منی خیلی خوبه .
اما باید بگم منو ببخش که در جستجوی یک نقطه ی روشن پای تو رو به این دنیای تاریک باز میکنم .
منو برای همه ی چیزهایی که میخواهی و نخواهی داشت ببخش
بخاطر همه ی چیزهایی که نمیخواهی و مجبوری که داشته باشی
بخاطر همه ی اشک هایی که خواهی ریخت
بخاطر همه ی درد هایی که خواهی کشید
منو بخاطر اینهمه خودخواهی ببخش!
خوب یا بد, درست یا غلط دارم مادر میشم...
خدایا کمکم کن!
خوبم یه کم بهتر از چندماهی که نبودم.
خیلی تغییر کردم داره اتفاق بزرگی میفته بزرگ مثل...
حرف زیاد دارم برای نگفتن. برای گفتن اما فقط یک شعر قدیمی .
... هی تو!
این وقت شب در شقیقه ی عریان یک زن تنها چه می کنی؟
زنی که قرن ها بر درخت های پوسیده و دیوارهای تکیده دخیل بسته است.
از من چیزی نمانده است ....
گلهای روسری ام را باد برده است و چکمه های سر به راهم را راه..
من مانده ام و حوصله ی سررفته ی اتگشتانی که بر دسته ی صندلی ام سر می خورند.
خسته ام مثل جمعه ای که از شستن رخت چرک ها برگشته است
به رختخواب میروم
و زنانگی ام را جویده چویده در دهان دخترکی می گذارم که قرن ها پیش در من مرده است
دختری با گیسوان بافته و شانه های گسیخته.

نظرات () لینک مطلب