خوبم یه کم بهتر از چندماهی که نبودم.
خیلی تغییر کردم داره اتفاق بزرگی میفته بزرگ مثل...
حرف زیاد دارم برای نگفتن. برای گفتن اما فقط یک شعر قدیمی .
... هی تو!
این وقت شب در شقیقه ی عریان یک زن تنها چه می کنی؟
زنی که قرن ها بر درخت های پوسیده و دیوارهای تکیده دخیل بسته است.
از من چیزی نمانده است ....
گلهای روسری ام را باد برده است و چکمه های سر به راهم را راه..
من مانده ام و حوصله ی سررفته ی اتگشتانی که بر دسته ی صندلی ام سر می خورند.
خسته ام مثل جمعه ای که از شستن رخت چرک ها برگشته است
به رختخواب میروم
و زنانگی ام را جویده چویده در دهان دخترکی می گذارم که قرن ها پیش در من مرده است
دختری با گیسوان بافته و شانه های گسیخته.
نویسنده : فاطمه هویدا - کرمان ساعت ۳:٢٦ ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

نظرات () لینک مطلب