در جهانی که دست ها کوتاه...

سلام

خسته ام مثل جمعه ای که از شستن رخت چرکها برگشته است .

درگیرم و کمتر به دوستان سر میزنم. از کامنت های بی پاسختون عذر می خوام.

بزودی دوباره مرتب به همه سر میزنم .

 به زنانگی های سیلی خورده ی گاه و بی گاه مان .

 

دل سپردن به سایه ی سردی

تن سپردن به تخت خوابی که

بعد...  ارضای مرد در رحَمَت

صبح فردا هنوز خوابی که ...

 

تکه تکه تنت رها شده است

دست ها سینه های عریانت

دارد اهسته شکل می گیرد

 نطفه ای در درون زهدانت

 

خسته از این زنانگی ها تو

خسته از این زنانگی ها من

تکه تکه دچار زن بودن

دست، سینه، شکم، کمر ،باسن

 

در دهانم هزار فریادست

در جهانی که لانه ی کرهاست

در جهنم به گوش من خواندی

که بهشت زیر پای مادر هاست

 

در جهانی که دستها کوتاه

در جهانی که شانه ها سردند

لطف کن روبروی من بنشین

تا بگویم چه با دلم کردند

 

در جهانی که هر کسی سایه

 در جهانی که هر کسی گم بود

خواستم لحظه ای خودم باشم

ترسم از حرف های مردم بود

 

روزهایی که خسته و خالی

دستهایی که با تو دشمن بود

جمعه هایی که بسترم خالی

شهر مشغول غسل کردن بود

 

سال های نشسته در اتش

ماهها جویی از لجن بودند

هفته هایی که بی تو می گذرد

همه عمر تباه من بودند

 

مثل یک مرده در خیابانم

مثل یک مرده در محل کار

لطف کن روبروی من بنشین

نه برو دست از سرم بردار!

 

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط فاطمه هویدا - کرمان در پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩

.:: نظرات () ::.