هنوز نعش زمین روی شانه ی شب بود

نوشتم درخت که زیر سایه اش بایستی

                     و باد که گیسوانت را به رقص بیاورد

باران را چنان تند خواهم نوشت که به چترم پناه بیاوری

اینروزها دلخوشیم به بارش باران و برف روی دغدغه های روزمره مان.

از دستهای خالی ام شرمسارم

به یک چارپاره ی قدیمی پناه می برم که چند وقت پیش در ادم برفی ها منتشر شده بود .

 

هنوز نعش زمین روی شانه ی شب بود
که نعش دختری از استین من رویید
هزارو سیصدو شصت و تبر گذشت از من
دو مار از تََََََرَک شانه های زن رویید

.
دوباره پشت زمستان سرد بارانی
کسی به  پنجره انگشت می کوبد
و درد در رگ من با خشونتی وحشی
به مانده های تنی کشته مشت می کوبد

 

شبی که می گذرد از کنار بستر من
دو دست خونی الوده در دهن دارد
و یک جهنم داغ و دو تا فرشته  ی مرگ
شبی که می گذرد زیر پیرهن دارد


... و بعد حضرت قدیسه های ترسایی
خدا کنار درختان بید خوابیده
و شعله شعله جهنم چکید از نعشی
که زیر ملحفه های سفید خوابیده

 

 


هزارو سیصدو شصت و تبر که نه در من
هزارو سیصد و یک بیستون پر از فرهاد
و نعش دخترکانی که یک شب زخمی
دو مار از ترک شانه هایشان افتاد




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط فاطمه هویدا - کرمان در پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩

.:: نظرات () ::.