یک گربه در میان دهان بغض کرده است

 

 

 

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

 

بگذریم ...

کار  تازه ای ندارم  یه غزل قدیمی تقدیم میکنم

این روزها زمین و زمان بغض کرده است

شب در اتاق خواب جهان بغض کرده است

در چشم من پرنده ای از ترس مرده است

یک گربه در میان دهان  بغض کرده است

تقویم خو گرفته به این فصل های گند

مرداد در شقیقه ی ان  بغض کرده است

دیشب الهه ناز  تنش را فروخت تا...

اواز در گلوی بنان  بغض کرده است

تصویرهای خونی شهر و جنازه ها

انگشت های فرشچیان  بغض کرده است

انقدر شانه های زمین را  تبر زدیم

هیمالیا ,دنا, سبلان  بغض کرده است




کلمات کلیدی :غزل
نوشته شده توسط فاطمه هویدا - کرمان در سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱

.:: نظرات () ::.