سی و هفت سال ناتمام

به سی و هفت سالگیت که ناتمام ماند:

 

اگر مونده بودی فردا سی و هفت سالت تمام میشد

فرداشب من بهت زنگ میزدم تو طبق معمول  گوشیتو جایی جا گذاشته بودی و جواب نمیدادی

بعد روز بعد زنگ میزدی و با همون لحن همیشه میگفتی سلام فاطی!

من بهت غر میزدم چرا هیچوقت جواب تلفنتو نمیدی؟

بعد تو میگفتی طاها گوشیمو خاموش کرده بود نفهمیدم

یا: تارا تمام وقتمو گرفته نمیرسم یه زنگ بهت بزنم

یا: گوشیم توی ماشین جا مونده بود

یا:...

بعد من میگفتم تولدت مبارک

تو خجالت زده میگفتی ممنون من که حافظه ندارم هیچوقت تولد تو یادم نمیمونه بازم تو.

بعد میگفتی یه قراری بذار بریم بیرون قدمی بزنیم دلم تنگه

منم از خدا خواسته فورا یه قرار میذاشتم و بعد میزدیم به شریعتی

به شریعتی که بی تو برام زجراور شده

به شریعتی که باهم وداع کردیم و تمام شد...

 

دلم تنگه برات برای تارا و اخرین تصویری که ازش دارم

برای خونه ت که حالا دیگه یه صاحب جدید داره

یه زن دیگه تو اشپزخونه تو ...

دارم دیوونه میشم

تولدت مبارک چه زود بی معنا شد ...

این شعرمو نشنیدی:

پاهامو بالا میکشه از شب

صبح گسی تو خواب و بیداری

من میزو می چینم دوتا فنجان

تو کتریو رو شعله میذاری

 

امروز روز چندم قسط و

لیست خرید خونه کوتاهه

تصویر صاحبخونه تو ایفون

امروز روز چندم ماهه؟

 

ماشینو روشن میکنی میریم

دنبال سگ دو های تکراری

لولیدن چشمای ما توی

صدجور دفتر دستک کاری

 

شب مثل میت روی کاناپه

پای یه فیلم زرد می خوابیم

فر سرده و ظرف غذا هم سرد

بعداز یه شام سرد می..خوا..




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط فاطمه هویدا - کرمان در پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳

.:: نظرات () ::.