خبری نیست...

خبری نیست جز دل تنگم

که به یادم می اورد هستم

جیرجیر سکوت درخانه

و غروبی که مانده در دستم

 

مثل شمعی که عادتش دادند

اخرین شعله را نگه دارد

باغبانی که در سرم چیزی

غیرِ تخم تبر نمی کارد

 

تکه ابری لجوج در حلقم

تکه ابری لجوج در مغزم

تکه ابری لجوج در چشمم

مثل اشکی لجوج می لغزم

 

مثل غم توی رقعه ی ترحیم

وسط چشم این و ان باشی

بوسه بین دو عاشق ترسو

مخفی از چشم دیگران باشی

 

شاعر شعله شعله های تن

وسط شعر منجمد باشد

توی زهدان ذهن یخزده ات

نطفه ی شعر منعقد باشد

 

ترس از بند انفرادی تر

اشک ازادی از خودت باشی

مرگ خود را طلب کنی وقتی

پشت کیک تولدت باشی




کلمات کلیدی :شعر امروز، فاطمه هویدا، چهارپاره، دلتنگی
نوشته شده توسط فاطمه هویدا - کرمان در سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤

.:: نظرات () ::.