اینکه چند ماهه که همیشه و هرجا با منی خیلی خوبه .
اما باید بگم منو ببخش که در جستجوی یک نقطه ی روشن پای تو رو به این دنیای تاریک باز میکنم .
منو برای همه ی چیزهایی که میخواهی و نخواهی داشت ببخش
بخاطر همه ی چیزهایی که نمیخواهی و مجبوری که داشته باشی
بخاطر همه ی اشک هایی که خواهی ریخت
بخاطر همه ی درد هایی که خواهی کشید
منو بخاطر اینهمه خودخواهی ببخش!
خوب یا بد, درست یا غلط دارم مادر میشم...
خدایا کمکم کن!
قرار نیست سال نو بی زخم و خنجر بگذره ولی ارزوشو که میشه کرد.
امیدوارم سال نو بی زخم و خنجر ، بی بغض و گریه ،بی درد بگذره
فکر می کنی میشه؟
من زخمی و تو زخمی و عالم تمام زخم
دیگر رسیده است به عمق صدام ، زخم
هی ذره ذره ذره مرا می گزد ولی
لطفا نپرس اینکه چگونه، کدام زخم
انگشت های خونی من را نگاه کن!
از عشق زخم خوردم و از انتقام زخم
مثل کسی که دست خودش نیست زنده ام
این زندگی ست ؟یکسره خنجر مدام زخم ؟
دشمن بیا و خنجر خود را نشان بده
شمشیر دوست می زندم در نیام زخم
تقویم ها نشسته به شیون نگاه کن!
از تیر تا شقیقه ی بهمن تمام زخم
لطفا پرندگی کن و از لانه ات برو
روییده است از تَرَکِ شانه هام زخم
بعد از همه ی نبودن ها
بعد از همه ی ندیدن ها
بعد از انهمه سکوت
در ادامه ی دلتنگی ها
غزل :
دلتنگ بعد از اخرین دیدار کرمان بود
با بوی تند زیره از بازار کرمان بود
وور وور ِ قلیان های شاه عباس در شهر و
ته مانده های قهوه ی قاجار کرمان بود
با کوچه های ساکت سر در گریبان که
انگشت می سایید بر دیوار کرمان بود
ما پرسه های گیجمان در بی هدف بودن
ان عصرهای خونی غمبار کرمان بود
در چشمهاش اقا محمد خان قدم می زد
با چکمه های خونی اش انگار کرمان بود
انروزها رفتند و هرگز بر نمی گردد
ان روز های سالم سرشار کرمان بود*
از دست من افتاد انگشتان سردی که ...
بر زانوان خود شدم اوار کرمان بود
اکنون تو بی من در خیابان های بالا شهر
من بی تو در تنهایی بولوار کرمان است
لعنت به این پسکوچه های ساکت خاموش
نفرین به این خاموشی ِ تبدار کرمان است
*به یاد فروغ
دست برد توی جیب شلوارش
جمعه بیرون کشید و دستم داد
صبح یکشنبه تیشه را برداشت
بیستون بودم و شکستم داد
بعد از پشت پنجره دیدم
کوچه کم کم اسیر پاهای ......
دفعه ی سوم است ، وکیلم من ؟
که شما را به عقد اقای
پیرهن مشکی کنار دخت
که دهانش هنوز الوده ست
به صداق.... وبعد دوشیزه
وبعد دختر گیسو سیاه گیسو مست
زن از شیار لبانش سکوت می بارید
و اشک توی نگاهش تلو تلو می خورد
درست حالت ان لحظه های مردی بود
که توی کافه ی بالایی اب جو می خورد
دوشنبه بود و کنار تو ایستاده زنی
که البوم مرا هم اگر ورق بزنی
ته مانده های پیکرش از زیر چادرم
لبخند می زنند و تو اما نمی زنی
لبخند می زنندو تو غمباد می کنی
کز می کنی درون خودت زیر دامنم
صبح سه شنبه دختری از یاد می رود
با چکمه های وحشی شبهای رفتنم
چیزی شبیه یک کفن پاره پاره بود
پنجشنبه ای که دور تن من کشیده ای
تو هر چهارشنبه بر این بوم لعنتی
یک خانه با براده ی اهن کشیده ای
تصمیم باتو هرچه تو گفتی همان ! قبول!
من شنبه عصر از تَرَک ِ شانه های تو
گل می کنم و فصل زمستان سال بعد
گلهای زرد پیرهنم را برای تو ...
دوشیزه ی همیشه ی چشمان ابی ات
در تختخواب کهنه ای ارام خفته است
دوشیزه ای که یک شب وحشی به زیر لب
یا اشتباه کرده و یا ...؟ بله گفته است

نظرات () لینک مطلب