ازتو چیزی نمانده است

جز چند تکه استخوان

لای زخم های من

/ 1 نظر / 20 بازدید
الهه

بازآی باز آی به زندگی باز آی چه بودن است این ازکمر عریان به خورندگی سالهایی چنین آویختن چه مرگ است این چه مرگ است به کام زندگی هولناک دیگران گریختن باز آی باز آی ..........من اما هنوز آنگونه ام که گاه زادن نه شادمانه نه گریان غضب آلوده نگاهی به خویشتن که ای افراخته سر ز گوشه ی تاریک چگونه به شمار مردگان زمین می توانی گریست چگونه به شمار گورهای جهان می توانی زیست چگونه آی چگونه به شمار آرزوهای برادرانت می توانی نا کام بود انگاه که چشمانشان باز است و مرده اند .........من اما هنوز آنگونه ام که گاه زادن روبه گوشه ی تاریک که ای درانده چشم شعف به سرافکندگی من تابوتم را به شانه ام بگذار گورم را به شانه ام بگذار سرنوشتم را به شانه ام بگذار دوزخم را بهشتم را به شانه ام بگذار ونا چیز تر از اینم اگربه هستی باری هست من تاوان بیهوده زیستنم تاوان آن عشقم که پیش از پگاه مرد ... "درخت پسته ی کوهی به خوابم آمده است" از " محمد علی جوشایی"